خدایا کفر نمی گویم

پریشانم چه میخواهی تو از جانم

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا !

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته وخسته تهی دست زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گویی !

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی

واعصابت برای سکه ای این سو وآن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می گویی

 نمی گویی !

خداوندا !

اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان می شوی ازقصه ی خلقت از این بودن از این بدعت .

خداوندا تو مسئولی !

خداوندا تو می دانی!

 که انسان بودن وماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و

ازاحساس سرشار است

                                              

 

/ 3 نظر / 19 بازدید
sara joon

سلام گلم قربونت برم عزیزم ممنون از لطفت مهربونم[ماچ]

sara joon

امشب صدف، بر گوهری ، یک بحر گوهر می دهد یک گوهر اما از دو عالم پر بهاتر می دهد تبریک گو بر مصطفی جبریل از دادار شد زهرا امانت باشد و حیدر امانت دار شد . . .

افروز

[خنثی]