باید حواسَ‌م را بیش‌تر جمع کنم.
آن‌قدر جاذبه داری
که تا بندِ کلمات را شُل می‌کنم
تنهام می‌گذارند
دورِ تو جمع می‌شوند!
آموزگار نیستم
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن
پرواز کن
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند!!!
...

اگر انسان ها بدانند که با هم بودنشان چه قدر محدود است ، محبتشان به هم نا محدود می شود !!
/ 1 نظر / 43 بازدید

شب است شبي آرام و باران خورده و تاريك كنار شهر بي غم خفته غمگين كلبه اي مهجور به كرداري كه گويي مي شود نزديك درون كومه اي كز سقف پيرش مي تراود گاه و بيگه قطره هايي زرد زني با كودكش خوابيده در آرامشي دلخواه دود بر چهره ي او گاه لبخندي كه گويد داستان از باغ رؤياي خوش آيندي نشسته شوهرش بيدار ، مي گويد به خود در ساكت پر درد گذشت امروز ، فردا را چه بايد كرد ....(اخوان ثالث ).......زیبا ودلنشین وجذاب نوشته ای ......(پاییزفصل زیبا )[گل][گل][گل]